خسته ام از بی خبری ها ، از این انتظارهای بی سرانجامی ، از تهی شدن ها ...
خسته ام از چشم به راهی های هرروزه ، از بسته ماندن درها ، از تنهایی ها، از این اتاق کوچک خسته ام ، از سلول انفرادی ام ، از کتابهای خوانده و نخوانده خسته ام ! از آهنگ های آرام و تند و رنگارنگ ، از شعرهای نو و کهنه ، از درس و تمرین و نوشتن ؛ از شنیدن هرروزه خبرهای بد خسته ام ، از بوی باروت ، از جنگ ، از تهدیدهای هرلحظه ، ...
...چرا پس جوابم را نمی دهی ؟ نمی بینی که چگونه دارم در خود می شکنم ؟ چرا پاسخ "چرا" هایم را نمی دهی ؟
خسته ام از چراهای بی پاسخ...
خسته ام از زندگی متناقض خویش، از دست و پا زدن در دریاهای پریشانی ، خسته ام از "ایسم " ها و ایدئولوژی های پوسیده و نخ نما ! خسته ام از سکوت خویش ، از سکوت تو ! حتی از لبخند لطیف گوشه لبت ؛ چیزی بگو آخر ، نیازمندی من را نمی بینی ؟ نمی بینی که این دل لعنتی ، هوای حرفهای تو را کرده است ؟ دادی بزن بر سرم ، فریادی ، چیزی ! سکوتت دیوانه ام کرده است ، نمی بینی اوضاعم را ؟ بگو، چیزی بگو ، بگو که این سکوت من را خواهد کشت . کاش جوابی می دادی...
کاش رویت را بر نمی گرداندی ، کاش حرفهایم را حداقل تو می شنیدی ، .. افسوس و دریغ ... باز حرفها در کنج دلم ماند، افسوس که نشد بگویم ... افسوس که نتوانستم بگویم ، افسوس که نخواستی بشنوی... و باز هم مثل همیشه ناگهان چقدر زود ، دیر شد ! آن زمان که حرفهای من هنوز ناتمام مانده بود و وقت پایان پذیرفت .... افسوس که تو رفتی و در را بر رویم بستی ، حالا من مانده ام دوباره ، با این سلول انفرادی، با این آهنگ های غم انگیز ، با این کتابهای نخوانده ، با این دفتر سفید و قلمی در دست ...
باید بنویسم :
حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کس ، به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد .
می خواهم حرفهای نگفتنی ام را بنویسم ، کاش بخوانی حرفهای ناگفته ام را....



