تبليغاتX
مرثيه اي براي گلگونه هاي كوچك - شروع دوباره

دیروز بی بی سی خبر کنفرانس خبری ملوانان عفو شده را نشان داده ، اونها هم گفته اند ، که تحت فشار اعتراف کرده اند که وارد آب های ایران شده اند و چون تهدید شده بودند که اگه اعتراف نکنید ، 7 سال زندانی می شوید ، اون ها هم اعتراف کردند ، بعد هم اضافه کردند که پاسدارها موقع دستگیری خیلی عصبی و پرخاشگر بودند ، اما در این 13 روز رفتار ایرانی ها خوب بوده است ولی با چشم بند هم جابه جا می شدند، و به خاطر قوانین اسلامی ، از همون روز اول فی ترنی ازشون جدا شده .

راستش ، نه می توان به حرف کسانی که یدی طولانی در پروژه تواب سازی دارند؛ اعتماد کرد و نه به حرفهای کسانی که به فریبکاری و مکاری در عالم شهره اند. این روزها بیش از هرزمان دیگر ، واقعیت در پس پرده ها باقی می ماند .هرچند اسم زمانه مان عصر اطلاعات و ارتباطات باشد! دوست خوبم ، چه زیبا گفت که این روزها صادق ماندن ، خوب بودن سخت است . راست گفتی که در سیاره رنج صادق بودن و صادق ماندن سخت است . و چه سخت تر است فهمیدن واقعیت ها و حقیقت !

 

پانویس :

*روز شروع کار پس از تعطیلات نوروز را همیشه دوست داشتم. هرچند صبحش دلم می خواست باز تعطیل باشم ، مخصوصا وقت هایی که عید خیلی هم خوش گذشته باشد،(امسال بیش از هرسال دیگر انتظار امروز را کشیدم ، عید امسال خیلی بهم خوش نگذشت، )   وقتی پا می شوم و آن همه زیبایی را می بینم ، یاد قول و قرارهایم می افتم ، اراده های نو ، خواسته هایم و آرزوهای سر سفره هفت سین ، انرژی می گیرم . بعد که از خانه بیرون می زنم و عطر اقاقیا و نسیم خنک بهاری که پوستم را قلقلک می دهد ، یه شادی عجیب و غریب تمام وجودم رو می گیره . اون موقع ها که مدرسه می رفتم ، بچه ها رو به صف می کردند و معمولا ناظم یا مدیر شروع می کردند حرف زدن . تقریبا هیچ وقت گوش ندادم که چی می گفتند ! با برگهای سبز و جوان درخت باغچه مدرسه ، با آواز گنجشککان و بنفشه ها زندگی می کردم بیش از گوش دادن به مزخرفات معاون و مدیر، سعی می کردم بفهمم گنجشکان چه می گویند. بعد بزرگ شدم و مدرسه شد دانشگاه . دیگر خبری از آن صحبت ها نبود ، اما دیدن دوستان بعد از 20 روز شیرینی دل چسبی داره . تازه اون موقع می فهمم که چقدر دلتنگ دوستانم شده بودم و چقدر دوستشون دارم. بعد در محوطه دانشگاه که قدم می زنم ، چنارهای تازه جوانه زده ، بنفشه های رنگارنگ ، همیشه بهارهای نارنجی ، گل های صورتی و سفید ، آن قدر با من حرف می زنند و آن قدر به من انرژی ، زندگی و طراوت می دهند که دوست دارم بنشینم و یه عالمه با همشون حرف بزنم . ولی خوب اگه این کار رو بکنم ، فکر می کنید بقیه بچه ها پشت سرم چی می گویند ؟

 

** امروز یه سر رفتم سایت دانشکده ٬ ببینم که دنیا دست کیه ٬ هرچی به مخ مبارک فشارآوردم password ام یادم نیومد ! حافظه رو حال می کنید که بعد از یه ماه کلا reset شده ! رفتم به مسئول سایت گفتم که پسورد یادم رفته ، گفت اسمتو رو اون کاغذی که رو میزه بنویس ، رفتم بنویسم ، دیدم که 5-6 نفر دیگه هم مثل خودم هستند! نکته جالبش این بود همه اون 6 نفر تاریخ امروز رو 18 /1/85 !! زده بودند! اولش وقتی دیدم همه هنوز تو سال 85 سیر می کنند ، شک کردم که نکنه امروز 18 فروردین 85 هست! ولی یادم اومد که امروز 18 روزه که 85 رفته . تاریخ زدم ، 18/1/86.

*** پانویس از خود پستم طولانی تر شد !

نوشته شده توسط عطیه در شنبه 18 فروردین1386 ساعت 8:6 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
business articles