تبليغاتX
مرثيه اي براي گلگونه هاي كوچك - بیست و دوم اسفند

 

 

 

22 اسفند ، شهید گمنام، تابوت، دفن ، ….

می بینی ؟ چه زود یک سال گذشت ؟ اصلا متوجه نیستیم که چه طوری روزهامان شب می شود و شب هامان روز ؟ می بینی دوست من ؟ یادت می آید پارسال رو ؟ تا حالا اون همه جمعیت تو مسجد دانشگاه دیده بودی ؟ امروز دقیقا 365 روز می گذره از اون روزی که تلخ بود ، خیلی تلخ ،تلخ بود برای خیلی ها شاید هم برای همه ….

 

امروز بسیج مراسم تکریم گرفته بود « خواستم از سر کنجکاوی به مراسمشان سرکی بکشم ، اما نتونستم …

 

عصر ساعت 4 ، به مسجد رفتم ، درست یک سال پیش تو همین لحظات شهدا رو با ضرب مشت و زور و اسپری فلفل ! دفن کردند. چندتا از بچه ها داشتند صندلی های مراسم ظهر امروز رو تو ماشین می گذاشتند ، حیاط مسجد خلوت بود ، صحنه های پارسال یک به یک از جلوی چشمانم رد می شدند ، حاج سعید حدادیان را بالای منبر می دیدم که ما رو به عایشه  و طرفداران او که تیر بر تابوت امام حسن ، انداختند تشبیه می کرد ، صدای هو کردن بچه ها در گوشم پیچید …. فریادهای یا حسین ، یا حسین مداحی که نمی شناختمش ، تابوت ها بر دستان عده ای ، فریاد بچه ها ، دست سنگین مردی بلند بالا که مرا با تمام وجود هل داد … مشت ها ، فریاد های وحشی وحشی دانشجوها …. همه را می دیدم ، انگار دوباره داشتند شهدا را دفن می کردند ، هنوز سر آن دختر –که حتی نمی شناختمش – را روی شانه هایم احساس می کنم که چطور تلخ می گریست ، هنوز بغضی غریب گلویم را چنگ می زند و من نمی توانستم حتی گریه بکنم . هنوز در گوشم این سخن دختر ناشناس هست که می گفت دیگر چه کسی به این شهدا نگاه می کند ؟ به تلخی می گفت تمام شد ، حرمت شهادت را هم شکستند … انگار هنوز داشت در آغوش من گریه می کرد ، آن یکی پسر را می دیدم که سر را روی آرنج گذاشته بود ، سیگاری در دست و چنان می گریست که شانه هایش به لرزه افتاده بود….هنوز فکر می کنم آن مشاور جوان رییس جمهور چگونه توانست بگوید که به هر قیمتی شهدا را امروز دفن می کنیم که جلوی انجمنی ها کم نیاوریم . آقای مشاور مستعفی ! گران فروختی ، خیلی گران .

امروز برای اولین بار سر مزار شهدا رفتم ، همیشه از جلوی آن شبستان رد می شدم و هیچ وقت پا را جلو نمی گذاشتم . امروز رفتم سر مقبره ای که برایشان درست کرده بودند ، و روی سنگ مزار پر از گل های سرخ بود . اما من هنوز همان خاک های خشک نشده را می دیدم با گلهای سپید مثل پارسال ! اندکی ایستادم ، دیوان حافظم را از توی کیفم درآوردم تفالی زدم ، آمد :

 

ای که با سلسله ی زلف دراز آمده ای                      فرصتت باز که دیوانه نواز آمده ای

ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت                             چون بپرسیدن ارباب نیاز آمده ای

پیش بالای تو می رم چه به صلح و چه به جنگ          چون به هر حال برازنده ی ناز آمده ای

آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب                             کشته ی غمزه ی خود را به نماز آمده ای

زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم                  مست و آسفته به خلوتگه راز آمده ای

گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده است                  مگر از مذهب این طایفه بازآمده ای؟

 

دیگر نمی توانستم آن فضای سنگین را تحمل کنم ، از مسجد آمدم بیرون ، باد خنکی صورتم را نوازش می کرد ، یاد شهدا افتادم ، یاد مظلومیتشان ، یاد بی ریاییشان و ….

 

در راه بازگشت به خانه ، مثل پارسال آهنگ "تصور کن " سیاوش را گوش دادم و شعرش را زمزمه کردم ، پارسال بغضم با نوای سیاوش در مترو ترکید، مسافران متعجب نگاهم می کردند …….

امروز هم تمام شد، یکسال گذشت .  چه زود گذشت ، خیلی زود ……

راستی فرداکیهان دوباره تیتر می زند ، " دانشجویان شریف بر مظلومیت شهدا گریستند" ؟ راستی پس فردا باز هم گزارش سرتاسر دروغ کیهان دوباره چاپ می شود ؟ کیهان نشینان می نویسند که ما می خواستیم دانشگاه را به آتش بکشیم ؟؟ یالثارات دوباره می نویسد که ما تن فروشانی نیمه برهنه ی بزک کرده  بودیم که آن روز در مسجد تجمع کرده بودیم …؟؟؟  (سایت انصار حزب الله غیر فعال شده واگر نه می گذاشتم تا مقاله یالثارات را هم بخوانید!)

 

پ.ن :

۱)مراسم سالگرد اربعین امام حسین در مرقد آیت الله خمینی

۲)

می توان رشته اين چنگ گسست / می توان کاسه آن تار شکست / می توان فرمان داد: های!/ ای طبل گران، زين پس خاموش بمان/به چکاوک اما نتوان گفت: مخوان!

نوشته شده توسط عطیه در سه شنبه 22 اسفند1385 ساعت 9:38 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
business articles